گاهی برای خدا هم شاخ و شانه می کشم . او را تهدید می کنم و حالی اساسی از او می گیرم . عاقبت باز دلم می شکند و همچون ابرهای باران زا می گریم و حرف هایم را پس میگیرم . این داستان تکراری زندگی من است . سیاست های من لو رفته است ، سر خدا دیگر کلاه نمی رود . اینبار نقشه ای تازه می کشم . رو به آیینه می کنم ، تیغ بر روی دست چپم و نامه خداحافظی در جیب راستم . یادم نرفته بود که به معشوقه ی از دست رفته ام بار دیگر بوسه ای بفرستم و در دلم بگویم که از خدا بیشتر دوستش دارم . اینبار کمی فشار را بیشتر می کنم . از خودم خوشم می آید ، لبخندی گرم بر لبانم نقش می بندد . انگار دلم هم بدش نیامده است . حال رو به زمین می کنم و چشمانم را می بندم . شرایط برای خدا سخت شده است . من جدی تر از آنم که گول احساسم را بخورم . پس حرف آخرم را میزنم و کمی بیشتر صبر می کنم : خدا این آخرین بار است که تو را صدا میزنم ...
.
پی نوشت
(خدا تو که همیشه میدونی و باز انقدر کمکم می کنی تا بگم وای سیاستم جواب داد)
.