تبلیغات
فقط به خاطر تو
فقط به خاطر تو

آرام تر سکوت کن ، صدای بی تفاوتیت آزارم می دهد

به صدای قلبت گوش کن

چهارشنبه 16 اردیبهشت 1394

.

ﭼﻪ ﺍﻳﺪﻩ ﺑﺪﻱ ﺑﻮﺩﻩ ﺩﺍﻳﺮﻩ ﺍﻱ ﺳﺎﺧﺘﻦ ﺳﺎﻋﺖ
ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﻴﮑﻨﻲ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﻓﺮﺻﺖ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﻫﺴﺖ
ﻗﺮﺍﺭ ﺑﻮﺩﻩ ۸ ﺻﺒﺢ ﺑﻴﺪﺍﺭ ﺷﻮﻱ ﻭ ﻣﻴﺒﻴﻨﻲ ﺷﺪﻩ ۸ ﻭ ﺭﺑﻊ٫ ﻣﻴﮕﻮﻳﻲ : ﺍﺷﮑﺎﻝ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﺗﺎ ۹ ﻣﻴﺨﻮﺍﺑﻢ ﺑﻌﺪ ﺑﻴﺪﺍﺭ می شوﻡ !
ﻗﺮﺍﺭ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﻣﺸﺐ ﺳﺎﻋﺖ ۹ ﻳﮏ ﺳﺎﻋﺘﻲ ﺭﺍ ﺻﺮﻑ ﻣﻄﺎﻟﻌﻪ ﮐﺘﺎﺏ ﮐﻨﻲ، ﻣﻲ ﺑﻴﻨﻲ ﮐﺘﺎﺏ ﻧﺨﻮﺍﻧﺪﻩ ۱۰
ﺷﺪﻩ . ﻣﻴﮕﻮﻳﻲ : ﺍﺷﮑﺎﻝ ﻧﺪﺍﺭﺩ . ﻓﺮﺩﺍ ﺷﺐ ﺳﺎﻋﺖ ۹ ﻣﻴﺨﻮﺍﻧﻢ .
ﺳﺎﻋﺖ ﺩﺭﻭﻍ ﻣﻴﮕﻮﻳﺪ . ﺯﻣﺎﻥ ﺩﻭﺭ ﻳﮏ ﺩﺍﻳﺮﻩ ﻧﻤﻲ ﭼﺮﺧﺪ !
ﺯﻣﺎﻥ ﺑﺮ ﺭﻭﻱ ﺧﻄﻲ ﻣﺴﺘﻘﻴﻢ ﻣﻲ ﺩﻭﺩ ﻭ ﻫﻴﭽﮕﺎﻩ، ﻫﻴﭽﮕﺎﻩ، ﻫﻴﭽﮕﺎﻩ ﺑﺎﺯ ﻧﻤﻴﮕﺮﺩﺩ .
ﺍﻳﺪﻩ ﺳﺎﺧﺘﻦ ﺳﺎﻋﺖ ﺑﻪ ﺷﮑﻞ ﺩﺍﻳﺮﻩ، ﺍﻳﺪﻩ ﺟﺎﺩﻭﮔﺮﻱ ﻓﺮﻳﺒﮑﺎﺭ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ !
ﺳﺎﻋﺖ ﺧﻮﺏ، ﺳﺎﻋﺖ ﺷﻨﻲ ﺍﺳﺖ !
ﻫﺮ ﻟﺤﻈﻪ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻳﺎﺩﺁﻭﺭﻱ ﻣﻴﮑﻨﺪ ﮐﻪ ﺩﺍﻧﻪ ﺍﻱ ﮐﻪ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﺩﻳﮕﺮ ﺑﺎﺯ ﻧﻤﻲ ﮔﺮﺩﺩ .
ﺍﮔﺮ ﺭﻭﺯﻱ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺰﺭﮔﻲ دﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ، ﺑﻪ ﺟﺎﻱ ﻫﻤﻪ ﺩﮐﻮﺭﻫﺎ ﻭ ﻣﺠﺴﻤﻪ ﻫﺎ ﻭ ﺳﺘﻮﻧﻬﺎ، ﺳﺎﻋﺖ ﺷﻨﻲ ﺑﺰﺭﮔﻲ ﺑﺮﺍﻱ ﺁﻥ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺳﺎﺧﺖ ﻭ ﻣﻴﮕﻮﻳﻢ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺳﺎﻋﺖ ﺷﻨﻲ،ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺷﻦ ﺑﺮﻳﺰﻧﺪ ﮐﻪ ﺗﺨﻠﻴﻪ ﺍﺵ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻣﺘﻮﺳﻂ ﻋﻤﺮ ﻳﮏ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻃﻮﻝ ﺑﮑﺸﺪ .
ﺗﺎ ﻫﺮ ﻟﺤﻈﻪ ﮐﻪ ﺭﻭﺑﺮﻭﻳﺶ ﻣﻲ ﺍﻳﺴﺘﻢ ﺑﻪ ﻳﺎﺩ ﺑﻴﺎﻭﺭﻡ ﮐﻪ ﺯﻣﺎﻥ « ﺧﻂ» ﺍﺳﺖ ﻧﻪ « ﺩﺍﻳﺮﻩ»
ﻭ ﺯﻣﺎﻥ ﺭﻓﺘﻪ ﺩﻳﮕﺮ ﺑﺎﺯ ﻧﻤﻲ ﮔﺮﺩﺩ . . .
احمد شاملو


صدای قلب نیست

چهارشنبه 16 اردیبهشت 1394

 

 

 

.

.

دل گمراه من چه خواهد کرد
با بهاری که می رسد از راه؟
ِیا نیازی که رنگ می گیرد
در تن شاخه های خشک و سیاه


دل گمراه من چه خواهد کرد؟
با نسیمی که می تراود از آن
بوی عشق کبوتر وحشی
نفس عطرهای سرگردان


لب من از ترانه می سوزد
سینه ام عاشقانه می سوزد
پوستم می شکافد از هیجان
پیکرم از جوانه می سوزد


هر زمان موج می زنم در خویش
می روم، می روم به جائی دور
بوتهء گر گرفتهء خورشید
سر راهم نشسته در تب نور


من ز شرم شکوفه لبریزم
یار من کیست ، ای بهار سپید؟
گر نبوسد در این بهار مرا
یار من نیست، ای بهار سپید


دشت بی تاب شبنم آلوده
چه کسی را بخویش می خواند؟
سبزه ها، لحظه ای خموش، خموش
آنکه یار منست می داند!


آسمان می دود ز خویش برون
دیگر او در جهان نمی گنجد
آه، گوئی که اینهمه «آبی»
در دل آسمان نمی گنجد


در بهار او ز یاد خواهد برد
سردی و ظلمت زمستان را
می نهد روی گیسوانم باز
تاج گلپونه های سوزان را


ای بهار، ای بهار افسونگر
من سراپا خیال او شده ام
در جنون تو رفته ام از خویش
شعر و فریاد و آرزو شده ام


می خزم همچو مار تبداری
بر علفهای خیس تازهء سرد
آه با این خروش و این طغیان
دل گمراه من چه خواهد کرد؟


فروغ فرخزاد - اسفند 1336-تهران
.


با خودت پیمان ببند

چهارشنبه 16 اردیبهشت 1394

.
با خودت پیمان ببند... آن قدر قوی بشوی که هیچ چیز و هیچ چیز و هیچ چیز آرامش ذهنیت را به هم نریزد.
با خودت پیمان ببند
در هر گفتگویی کلامی از سلامتی ، شادی و ثروت به زبان بیاری.
با خودت پیمان ببند
همیشه توانایی های دوستانت را به آنها یادآور بشوی و حس خوب و مفید بودن را توی دوستانت بوجود بیاوری
با خودت پیمان ببند
نیمه روشن هر چیزی را ببینی، آن وقت تاریکی کنار می رود و رویاهایت تحقق پیدا می کند.
با خودت پیمان ببند
مشتاق موفقیت دیگران باشی، جوری که انگار موفقیت خودت است.
با خودت پیمان ببند
اشتباهات گذشته ات را فراموش کنی و به سمت دستاوردهای بزرگتر در آینده حرکت کنی.
با خودت پیمان ببند
به تمام موجودات زنده با لبخند نگاه کنی.
با خودت پیمان ببند
آن قدر برای رشد و تعالی خودت زمان صرف کنی، تا دیگر زمانی برای انتقاد کردن از دیگران را نداشته باشی.
با خودت پیمان ببند
برای ناراحتی هایت ((صبوری)) ، برای ترس هایت ((قوی بودن)) و در برابر خشم هایت(( متانت)) داشته باشی.
با خودت پیمان ببند
که عاشق باشی
آزاد باشی
خودت باشی...


مترو نوشت

چهارشنبه 16 اردیبهشت 1394

.

توی خواب ...
گوزنی بودم
دوش به دوش تو
روی آخرین صندلی
توی آخرین کوپه ی مترو
و زنی که از توی بلندگو صدا میزند
" ایستگاه بعد
جوانمرد قصاب "
می ترسم زیاد ،
تو پیاده می شوی
و من دست در دستت
به قصاب ِجوانمردی
فکر می کنم
که منتظر من است


ایستگاه دروازه دولت
مسافرانی که قصد حرکت
به سمت اکباتان یا شهید کلاهدوز را دارند
در این ایستگاه پیاده شده
و با توجه به تابلو های راهنما
مسیر خود را انتخاب کنند "
این همه حرف ...
برای تعویض یک مسیر
و من ...
به تویی فکر میکنم
که وقت رفتن
حتی به پشت سرت هم
نگاه نکردی


خوشحال بود
و احساس "آزادی" می کرد
شغل انتظامات ایستگاه "حر"
تنها آرزویش بود
حالا هر روز
به قدر کافی
قطارها را نگاه می کند
شاید یکروز مسافرش
از همان ایستگاهی که برای همیشه رفت
دوباره برگردد


مترو نوشت : حمید جدیدی


گفتی که دیوانه نه ای . . .

پنجشنبه 7 اسفند 1393

.

.


بعله بعله . . .

پنجشنبه 7 اسفند 1393

.

.

.

.

.

.


باورت نیست

پنجشنبه 7 اسفند 1393


زندگی یکباره است

پنجشنبه 25 دی 1393

بدون باور درونى این حقیقت كه هرگز بیش از یك بار زندگى نمى‌كنیم، هیچ كدام از احساسات واقعى و پرشورمان را آشكار نخواهیم كرد. نه فقط آن‌هایى را كه مثبت شمرده مى‌شوند - عشق و ایثار و انسان‌دوستى - بلكه غرور، حسادت، خشم یا تمامیت‌خواهى را. انسانى كه دریافته زندگى فرصتى است یكتا، مى‌تواند تا انتهاى جاده‌ى عشق و نفرت برود. مى‌تواند جهان را در آتش حسد خود بسوزاند. مى‌تواند به خاطر دوست داشتن آدم بكشد. و در عین حال، هم اوست كه مى‌تواند همه‌ى آن‌چه را كه به دست آورده در اوج رها كند. چنین انسانى بى‌اندازه ترس‌ناك و بى‌نهایت رشك‌برانگیز است.
#از hossein vi


حافظه ی بشر

پنجشنبه 25 دی 1393

حافظه‌ی بشر - همین حافظه‌ای که جای کلیدها، رمز کارت‌ها، تاریخ تولدها، ساده‌ترین فرمول‌ها و روزمره‌ترین قرارها را فراموش می‌کند - جایی برای به یاد سپردن اعداد چندرقمی دارد. اعدادی که بی‌اجازه، بی‌هوا تو را پرتاب می‌کند به خاطرات سال‌های دور. به عشق‌های ورشکسته‌ی قدیمی. به صداهای جامانده در ذهن گوشی‌هایی که حالا دیگر در طبیعت تجزیه شده‌اند. حافظه - همان حافظه‌ی فراموشکار - همیشه چند بایت خالی دارد برای محافظت ابدی از شماره‌هایی که دیگر شماره تلفن نیستند، «داغ»اند.
داغ ...
#از  hossein vi


علاقه آدم ها از نیازهایشان است

پنجشنبه 25 دی 1393

گرگ عاشق آهویی شد
تمام دندان هایش راکشیدکه اورانخورد
آهوی اورفت و حالا او مانده و بره هایی که به اومیخندند...
این است رسم زندگانی
ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺷﺒﻴﻪ ﺣﺮﻓﻬﺎﻳﺸﺎﻥ ﻧﻴﺴﺘﻨﺪ
ﺳﺎﺩﻩ ﻟﻮﺡ ﻧﺒﺎﺵ !
ﻫﻴﭽﻜﺲ , ﺩﻳگرﯼ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﭼﻴﺰﯼ ﻛﻪ ﻫﺴﺖ ﺩﻭﺳﺖ
ﻧﺪﺍﺭﺩ !
ﻋﻼﻗﻪ ﯼ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺑﻪ ﻫﻢ ﺍﺯ ﻧﻴﺎﺯﻫﺎﻳﺸﺎﻥ ﺷﺮﻭﻉ ﻣﻴﺸﻮﺩ
ﻧﻴﺎﺯﻫﺎیی ﻛﻪ ﺷﺎﻳﺪﺭﻭﺯﯼ ﺁﺩﻡ ﺩﻳﮕﺮﻱ ﭘﺎﺳﺦ ﺑﻬﺘﺮﯼ ﺑﺮﺍﻳﺸﺎﻥ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ.
# احتمالا از مرحوم حسین پناهی



فهرست وبلاگ
پیوندهای روزانه
طبقه بندی
آرشیو
نویسندگان
پیوندها
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها